بعد اصولا و اساسا شعور ادما هم یه طیف کاملا گسترده ای داره! شما به دل نگیرید!![]()
یه نفر یه حرفی بهتون زد اول خوب حلاجیش کنید شاید درست بگه! بعد حلاجی کردید دید نه بابا طرف مشکل داره به دل نگیرید چرا شما حرص میخورید؟! طیف شعور اون فرد مشکلات فنی داشته و داره!
گستره ی شعور! طیف شعور! کلا شعور!![]()
یه نفر که درسش خوبه هم الان بیاد به من بگه نمودارش چه جوری رسم میشه این شعور؟!![]()
*شنیدین میگن خوبی که از حد بگذرد نادان گمان بد کند؟! حکایت ما شده بود یه روزایی! بنده خدا اشتباهی متوجه شده بود! اشکالی نداره!
ما که سکوت کردیم بعدترشم چند روز گذشت و البته با دیدن ناراحتی دوست عزیزی تلنگری خورد به بنده که نتیجه گیریمو توی این پست و البته چند خط بالا بنویسم![]()
((" امیدوارم همه موفق باشید٬جاهای خیلی خوب ببینیم شمارو!احتمال زیاد من ترم بعدی نیستم٬دارم میرم و فکر نکنم برگردم و....."
داره میره آل*مان! خب منم اگه وابستگی هام ریشه دار نبودن میرفتم...اصلا من اگه عاقل بودم همون مرداد۹۰ میرفتم و پشت سرمو نگاه نمیکردم ! داره میره دیگه...دلم گرفت و فقط مات و مبهوت نگاش کردم و متوجه نگاهم شد و لبخند زد و گفت ایمیلم رو مینویسم! خب بنویس! من چی کار ایمیلت دارم!
چقدر دل خوش کرده بودم که ترمای بعدی معادلات دیفرانسیل و ...باهاش برمیدارم و هرچی این ترم اون حال مارو گرفت من حال اینو بگیرم!! حالا با کی لج کنم؟! اصلا حالا کی قراره مبحث های سخت رو اسون کنه و بچپونه توی مغز ما!!یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت...
))
داشتم میگفتم!!
داشتیم با ۳تا از بچه ها میومدیم پایین! اینقدر اینا اروم راه میرن و به هر جایی سرک میکشن این فاصله ی ۱۰ دقیقه ای میشه ۲۰ دقیقه!من توی حال و هوای حرف استاد بودم که یه دفعه به چند تا از بچه ها که جلوتر از ما بودن اشاره کرد و گفت وای نگاه کنید مثل برادران دالتون ها به ترتیب قد دارن میرن! من یه دفعه برگشتم خودمونو نگاه کردم دیدم ما هم همینطوریم! خندم گرفت گفتم اول بیا خودمونو مسخره کن بعد یقه ی مردمو بچسب!
بعد اون یکی روان پریش دست منو گرفته و داره واسم لی لی کنان راه میره و منو همراه خودش میکشه!
با اینا که راه بری کل دانشگاه میشناسنت! از بس پرسر و صدا هستن و مسخره بازی در میارن!
الان هیچی به من نگید! دوباره یادم افتاد این استاده داره میره دلم گرفت!!
اینقدریم که من ازش بدم میومد و هر بار که میرفت روی وایت برد چیزی بنویسه نصف تخته رو با تنه ی گندش میگرفت و من زیر لب هزار تا حرف خوشگل نثارش میکردم! ولی من یه ادم دیوونه ایم! از یکی بدمم بیاد ولی بدونم قراره هیچ وقت نبینمش دلم میگیره!
یادش بخیر! کلاس اول دبستان که بودیم اولین بار بود که واسه جدا شدن از معلم گریه میکردم...حس نا شناخته ای بود بعدترها که بهش فکر میکردم میگفتم اخه چه جوری بود که گریم گرفت مگه یه بچه ی ۷ ساله هم معنی دلتنگی رو به معنای واقعی میدونه...بعدتر هاش فکر میکردم این گریه ی اخر سال یه وظیفه ست! یادمه سوم ابتدایی که بودیم هرکاری کردم گریم نمیومد! دست کردم توی دهنم تف زدم به صورتم![]()
یعنی منم گریه کردم! دقیقا یادمه اینکارو توی مراسم ختم شوهر عمه از یه خانومی که اونجا بودو و نمیدونستمم کیه!! یاد گرفته بودم
ظهرش که رفتم خونه و به مامانم گفتم ٬ مامانم کلی دعوام کرد و بعدم فرستادم حمام و بعدترشم گفت هرکسی اینکارو کنه صورتش خال در میاره![]()
![]()
اگه بتونم خوب امتحانو بدم خیلی خوب میشه یکم دلم اروم میشه...
فقط یه تیکه کوچیک از فصل ۴مونده که بخونم با چند صفحه از تمرینای فصل ۳!! همشم گذاشتم صبح بخونم! نمیدونم میتونم بیدار شم و بخونم یا نه!
همیشه همینطوری بودم...هروقت یه مشکلی توی زندگیم داشتم میخواستم با درس خوندن فراموشش کنم....یه مدت نمیتونستم...یعنی نمیشد...مشکلات زندگی و مشکلات دیگه دست به دست هم داده بودند و زدند دو دستی بر سر بنده! نمیدونم چرا همیشه هم سال کنکور ادما اتفاقای عجیب و الخلقه واسشون میفته! باز خوبه خدا یه عنایتی کردو منم همچیم بچه درس خونی بودم در نوع خودم که از اون ور بوم نیفتادم!
دیشب به شادونه میگم قلبم میسوزه! میگه میخوای واست گلاب بیارم میگم نه
میگم دلم...دلم میسوزه...میگه منظورت معدته؟ اووووو! اونکه همیشه داغونه! حالا میخوای قرص بیارم؟
یعنی فقط عاجزانه بغضمو قورت دادم و گفتم نه! خوبم...ولش کن!
اینقدر بده...وقتی نتونی یا شایدم نخوای با کسی از مشکلی حرف بزنی....بعد بخوای همش حفظ ظاهر کنی...بگی خوبی...بگی همه چیز خوبه....نمیدونم! شایدم واقعا همه چیز خوبه...
حس خاصی داره وقتی چشماتو میبندی و بغضتو قورت میدی و میگی خدا هرچی تو بخوای....من حرفی ندارم فقط هوای دلمو داشته باش و تنهام نذار منم تا ته ته تهش هستم!
دارم بزرگ میشم...من خیلی کم بزرگ میشم..یا بهتره بگم کم کم بزرگ میشم...وقتایی که دارم بزرگ میشم حتما یه اتفاق خاص افتاده..که دلمو داغون کرده ....بعد اون وقته که اروم میشم...اون وقته که یه لبخند خاص روی لبام هست اون وقته که سعی میکنم سرخوش به نظر برسم اون وقته که سعی میکنم معقول و منطقی به نظر برسم...اون وقته که فقط مینویسم..چرت و پرت...مثل الان...
ولی دارم یاد میگیرم...دارم یاد میگیرم زندگی رو با تمام بالا پاییناش با تمام سختی هاش در کنار خوشی ها دوست داشته باشم...دارم یاد میگیرم زندگی کردن و زنده بودن رو!! همش به خاطره اینکه دل ارام افتخار کنه! اگه اون نبود...یعنی توی ذهن من نبود....من چی میشدم نمیدونم!!
"لازم است گاهی عیسی باشی
ایوب باشی
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...
آیا ارزشش را داشت؟
سپس کم کم یاد می گیری
یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی
و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد"
این چند جمله رو که الان تایپش کردم هر روز هر روز دارم به خودم دیکته میکنم! یاد میگیری که در خداحافظی محکم باشی!!
*نظرات رو بعدا تایید میکنم وجواب میدم انشالا!
*مرسی از خوبیاتون! خیلی عزیزید!
*من خوبم![]()
بعدش اون روز با چندتا از فامیلا رفته بودیم شهرک! یعنی ۳ نفر بودیم رفته بودیم واسه خوشگذرونی...عاشق اون شهرکم اصلا وقتی اونجا میرم انگار از شهر و هیاهو و الودگی و جنگ اعصاب ها دورم.... خلاصه وقتی خواستیم برگردیم دنبال اژانس میگشتیم رسیدیم جلو در دانشگاه که واسمون اژانس بگیره وقتی وارد حیاط دانشگاه شدیم دلم گرفت یعنی آی دلم گریه میخواست آی دلم گریه میخواست فقط زیر لب دعا کردم همشون٬ همه ی اونایی که حتی یک ساعت هم خوندن موفق بشن و قبول شن! اخه ازمون ارشد بود ۵ شنبه عصر ساعت ۱۶:۳۰ هم بود وقتی ما اونجا بودیم...
همیشه فکر میکنم توی محیطی که خیلی ها دور هم دارن دعا میکنن یا ذکری از دعا اونجاست یه معنویت خاصی داره حالا میتونه توی یک خونه باشه توی یک خیابون یا مسجد! به خدا حسی که اونجا بهم دست داد انگار که مثلا رفته بودم شاهچراغ! خیلی ها هم بیرون نشسته بودن و کتاب دعا دستشون بود...
* جدیدنا به خاله ی دوست داشتنیم میگم "زن دایی"! اونم کلی خوش خوشانش میشه...فکر میکنم اگه چیزی رو از ته دل دوست نداشته باشی ولی عزیزانت اون چیزو خیلی دوست داشته باشند و خوشحال باشند کم کم توام یاد میگیری که علاقمند بشی!شاید یا دیدن خنده ی دیگران و شور و شوقشون واسه توام اشتیاق به وجود اومد...
*من پشت سر هم امتحان دارم پشت سر هم ترش هم استرس دارم!....اگه این ترم با معدل خوب قبول شم خیلی خوب میشه! دعا کنید لطفا!
*به خاطر محبت هاتون حتی توی زمانی که چشمک زن هستم تشکر ویژه دارم و از بعضی ها که خودشون میدونن تشکر ویژه تر!التماس دعا!
*دیشب این اس ام اس واسم اومد:
با کسی باش که رژ لبت رو پاک کنه نه ریمل چشماتو! روز زن مبارک![]()
مسخره بود یکمی!! ولی خب روز همه ی مامان ها و همه ی زن ها و زن های اینده مبارک باشه!![]()